همه چیز برایم بی معناست اما باز می نویسم
![]()
![]()
به نام دوست
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدم
که تو هم آیینه ی بخت غبار آگینی
می محزون مگر از غربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی، چه دنیای بهشت آیینی
عزیزم غصه نخور زندگی با ماست
اگه باختیم امروزو فردا که برجاست
توی این شب سیاه مه گرفته
نگا کن خورشیدی از اون دورا پیداست
عزیزم دنیا همینجور نمی مونه
یه روز آخر می شکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمی مونه
صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه
یه روز از روزا که هیچکس نمی دونه
بدی از دنیا می ره خوبی می مونه
من و دل منتظر اون روز خوبیم
حتی از ما نبینی اگر نشونه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خاصه گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم ، حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم ، نه رمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
غیر از این داغ که در سینه ی سوزان دارم
چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم
این همه خاطر آزرده و مجموعه ی رنج
یادگاری است کز آن زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پاک نسیم سحری
شور آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
موج بی ساحل اشکم سر توفان دارم
خار خشکم مزن ای بخت به جانم آتش
که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
که من سوخته سامان چه به پایان دارم
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر،
باز با باز نبود شعار پرواز
وای بر ما که تصور کردیم ،عشق را باید کشت
در چنین قرنی که دانش حاکم است،
عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است
شرمندگی است،بیچارگی است
قرن،قرن آتش نیست،قرن یک هوای تازه است
فکرها را شستشویی لازم است
گم شدیم گر در میان خویشتن،
جستجویی لازم است
نازنین ها از سیاهی تا سپیدی را سفر باید نمود
